تبلیغات
بررسی قران - وهابیت
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

free counters

منابع مقاله:

مجله درسهایی از مکتب اسلام - تیر 1379 - شماره 472، ؛


 

کنفرانس اسلامی برای تعیین تکلیف مکه و مدینه

 

ابن سعود که در فتح برخی از شهرهای حجاز بیش از حد تندی نشان داده و نفرت همگان را برانگیخته بود، برای پیشبرد مقصود خود و جلب توجه مسلمانان دست به ابتکاری زد و پس از تصرف دو شهر مقدس مکه و مدینه، بهتر دید که تعیین تکلیف و چگونگی حکمروایی در این دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نماید، بدین جهت از کشورهای مستقل اسلامی: ترکیه، ایران، افغانستان، یمن و همچنین از رؤسای سرزمینهای دیگر از قبیل: مصر، عراق، شرق اردن و نیز امیر عبدالکریم ریغی و حاج امین الحسینی مفتی بزرگ فلسطین و والیان تونس، و دمشق و بیروت و دیگر زعمای اسلامی دعوت کرد تا برای انعقاد یک کنفرانس اسلامی نمایندگان خود را اعزام دارند، این دعوت در تاریخ دهم ربیع الثانی سال 1344 انجام گرفت.

بیشتر سرزمینهای اسلامی به خاطر نفرتی که از ابن سعود داشتند، این دعوت را رد کردند و تنها چند کشور، آن را پذیرفتند و در تشکیل کنفرانس شرکت نمودند از جمله شرکت کنندگان، مسلمانان هند بودند[1] ایشان پیشنهاد کردند در حجاز یک حکومت جمهوری که تمام مسلمانان در آن شرکت داشته باشند، برقرار گردد که قسمت مهمی از هزینه آن را به عهده بگیرند[2] و این پیشنهاد به عللی عملی نبود.

تاریخ وهابیت

منابع مقاله:

مجله درسهایی از مکتب اسلام - تیر 1379 - شماره 472، ؛


کنفرانس اسلامی برای تعیین تکلیف مکه و مدینه

 

ابن سعود که در فتح برخی از شهرهای حجاز بیش از حد تندی نشان داده و نفرت همگان را برانگیخته بود، برای پیشبرد مقصود خود و جلب توجه مسلمانان دست به ابتکاری زد و پس از تصرف دو شهر مقدس مکه و مدینه، بهتر دید که تعیین تکلیف و چگونگی حکمروایی در این دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نماید، بدین جهت از کشورهای مستقل اسلامی: ترکیه، ایران، افغانستان، یمن و همچنین از رؤسای سرزمینهای دیگر از قبیل: مصر، عراق، شرق اردن و نیز امیر عبدالکریم ریغی و حاج امین الحسینی مفتی بزرگ فلسطین و والیان تونس، و دمشق و بیروت و دیگر زعمای اسلامی دعوت کرد تا برای انعقاد یک کنفرانس اسلامی نمایندگان خود را اعزام دارند، این دعوت در تاریخ دهم ربیع الثانی سال 1344 انجام گرفت.

بیشتر سرزمینهای اسلامی به خاطر نفرتی که از ابن سعود داشتند، این دعوت را رد کردند و تنها چند کشور، آن را پذیرفتند و در تشکیل کنفرانس شرکت نمودند از جمله شرکت کنندگان، مسلمانان هند بودند[1] ایشان پیشنهاد کردند در حجاز یک حکومت جمهوری که تمام مسلمانان در آن شرکت داشته باشند، برقرار گردد که قسمت مهمی از هزینه آن را به عهده بگیرند[2] و این پیشنهاد به عللی عملی نبود.

در این کنفرانس که در مکه دایر شده بود، تعداد 69 نفر از نمایندگان برخی از کشورهای اسلامی شرکت داشتند و با تأسیس این کنفرانس برای عبدالعزیز دیگر شکی باقی نماند که او زعیم و رهبر سرزمین حجاز است گرچه برخی از شرکت کنندگان با او به مخالفت برخاستند ولی مخالفت آنها فائده ای نداشت و نتوانستند چیزی را تغییر بدهند و به خصوص این که مفتی و رئیس گروه مسلمانان روسیه «رضا الدین سحرالدنیوف» از طرف کنفرانس قطعنامه ای را صادر کرد که در آن تصریح شده بود که حامی و نگهبان حرمین شریفین(مکه و مدینه) ابن سعود می باشد[3]. بدین ترتیب ابن سعود به مقصود خود رسید و خود را به عنوان سلطان نجد و حجاز در مجامع اسلامی و سطح بین المللی مطرح ساخت.

 

«جواهر لعل نهرو» می نویسد:

 

«کنگره اسلامی که در مکه تشکیل شد، تصمیم مهمی نگرفت و شاید اصولاً به منظور اتخاذ تصمیمی هم تشکیل نشده بود و فقط وسیله ای بود که ابن سعود با آن موقعیت خویش را مخصوصا در مقابل قدرتهای خارجی تحکیم و تثبیت کند. هیئت نمایندگی کمیته خلافت مسلمانان هند که در آن کنگره شرکت کردند و تصور می کنم «مولانا محمد علی» یکی از ایشان بود ناامید و مأیوس و خشمگین از ابن سعود به هند باز گشتند. اما این وضع برای ابن سعود اهمیت زیادی نداشت او در موقعی که لازم داشت، کمیته خلافت هند رامورد استثمار قرار داده بود و اکنون می توانست بدون هواداری این کمیته هم به خوبی کار خود را ادامه دهد»[4].طبق نوشته مرحوم علاّمه امین، دولت ایران در نظر داشت نماینده خود را برای شرکت در انجمن مذکور به مکه اعزام دارد ولی چون از ویرانی قبور ائمه بقیع اطلاع یافت، از فرستادن نماینده خودداری نمود و به عنوان اعتراض بر این امر، تصمیم به عدم شرکت گرفت و برای این

که مبادا خطری متوجه حجاج ایرانی شود، سفر حج را تا سال 1346 ه قمری ممنوع ساخت و چون از وجود خطر مطمئن شد، اجازه به مردم داد[5].

بعد از کنفرانس اسلامی، سی تن از اعیان جده به مکه آمدند و در آنجا به اتفاق سی تن از شخصیتهای مکه، انجمنی تشکیل دادند و در 22 جمادی الثانی سال 1344 به اتفاق آراء مقرّر داشتند با سلطان عبدالعزیز آل سعود، به عنوان پادشاه حجاز بیعت کنند و خواستند وقتی را برای بیعت معین نماید.روز جمعه 25 ماه مزبور بعد از نماز جمعه مردم جلو باب الصفا گرد آمدند. ابن سعود نیز در آن مراسم حاضر شد، سید عبدالله دملوجی، یکی از نزدیکان او، صورت بیعت را بر مردم خواند[6] و در این موقع یکصد و یک تیر هوائی شلّیک شد.بدین ترتیب، ابن سعود عنوان پادشاه نجد و حجاز را پیدا کرد و نخستین دولتی که او را به رسمیت شناخت، دولت شوروی بود، سپس انگلستان و فرانسه و هلند و ترکیه و به تدریج دیگر دولتها آن را به رسمیت شناختند.سلطان عبدالعزیز از این پس کوششهای فراوانی برای تثبیت وضع کشور و حکومت خود بکار برد، با بسیاری از دولتها روابط برقرار نمود. جمعیت اِخوان که در به قدرت رسیدن عبدالعزیز نقش مهمی داشتند، به تدریج از سلطان خود ناراضی شدند، به خصوص انتصاب یکی از رجال محلی به عنوان والی مکه به جای دو تن از رهبران اِخوان که حجاز را فتح کرده بودند، آنان را برآشفته کرد، در واقع متوجه شدند که با سلطان خود اختلاف نظر دارند. ابن سعود تنها برای نیل به هدفهای دنیوی حکم جنگ و جهاد داده بود. نارضایتی «اِخوان» موقعی به منتهی درجه رسید که در پی عملیات یک گروه کماندویی که چندین قهوه خانه و مغازه های لوکس محله تجاری مکه را زیر و رو کردند، ابن سعود ورود اخوان را به این محله ممنوع کرد[7].

 

جمعیّت اِخوان

 

جمعیت اخوان در دوره اخیر وهابیها نقش به سزایی داشته اند، از اینرو مناسب است کمی به بررسی وضع آنان بپردازیم:

عبدالعزیز در جریان نبردهایی که علیه آل رشید و قوای ترک انجام داده بود، از این که عربهای بادیه نشین او را در بحبوحه پیکار رها می کردند و نمی توانست چنانکه باید از پیروزیهای خود بهره بگیرد و یا این که حتی موجب شکست وی می شدند، ناراحت بود. نقشه ای کشید و طایفه های بیابانگرد را در اطراف آبادیهایی گرد آورد و با اعطای موقوفات و تجهیزات و امتیازاتی آنان را در آن مکانها به طور ثابت مستقرّ ساخت. به این معنی طایفه های بیابانگرد را در حاشیه شهرها و آبادیها اِسکان داد به این منظور که در آنان ایجاد وفاداری نسبت به خاندان حاکم کند به طوری که بتواند در مواقع لزوم از میان آنان اقدام به بسیج قوای منضبط نماید.بدین سان نخستین جمعیت «اخوان» با هدف مبارزه جهت گسترش فرقه وهابی به وجود آمد. نخستین گروه «اخوان» در «عرطاویه» ایجاد شد[8] و بسیاری دیگر در اردوگاههای نظامی به نام «هجره» مستقر شدند به همانگونه که در عصر آغاز فتوحات اسلام اعراب بیابانگرد زندگی سرگردان خود را رها کردند تا در شهرهای نظامی فتح شده توسط مسلمانان ساکن شوند.

تعداد اردوگاههای «هجره» دقیقا معلوم نیست. اما احتمالاً صدها «هجره» به وجود آمد که هرکدام می توانست بین ده تا ده هزار رزمنده را بسیج کند[9].

 

صلاح الدین مختار در باره علت تشکیل این فرقه می نویسد:

 

«ملک عبدالعزیز آل سعود، چون دید که قوم او در بیابان پراکنده اند و خیلی زود گرد فتنه و فساد می گردند و آشوب بپا می کنند به این فکر افتاد به وسیله ای میان این قبائل جاهل و فتنه گر، اتحاد و هماهنگی ایجاد کند و برای عملی ساختن منظور خود، فکر کرد هیچ عاملی بهتر و مؤثرتر از تمسک به دین و نشر احکام دینی و اقامه حدود در میان قبائل بدوی نیست.

ابن سعود برای اجرای نظر خود، از عالم نجد، شیخ عبداللّه بن محمد بن عبداللطیف، خواست که کتابهایی به زبان ساده، به طوری که بدویها بفهمند و بپذیرند، براساس مذهب حنبلی تألیف کند و در بین همه قبائل منتشر سازد. ابن سعود، همچنین عده ای از شاگردان شیخ عبداللّه را به عنوان خطیب و راهنما به میان قبائل فرستاد و ایشان تعالیم دینی را ساده و روشن برای بدویها تشریح می کردند که از اعماق قلب آنها را حفظ می نمودند به این ترتیب یک عاطفه دینی در بین بدویان به وجود آمد و از مجموع این اقدامات، فرقه اخوان پدیدار گشت.

این تدابیر در زمانی به کار رفت که خود بدویان از کثرت خونریزی میان آل سعود و آل رشید به تنگ آمده و در صدد بودند خود را از آن حال رها سازند و زندگی تازه ای پیدا کنند. بنابراین آنان تشنه تعالیم مزبور بودند، تعالیمی که ایشان را از خونریزی منع می کرد و به عدالت و آرامش دعوت می کرد. تعالیم مزبور در جسم بدوی نیز تأثیر کرد. او که در بدترین حالات توحّش و بربریّت به سر می برد و هر شش ماه یا یک سال هم تن خود را با آب نمی شست، اکنون به امر نظافت و پاکی تن سخت توجه داشت تا به حدیث: «النّظافةُ من الإیمان» عمل کرده باشد.بدوی که زندگیش بر نهب و غارت اموال بندگان خدا پایه گذاری شده بود، اینک همواره این دعا بر زبان او جاری بود که «اللّهُمَّ اغنِنا بِحَلالکَ عن حرامک» در نتیجه تدبیر مذکور امنیت کم نظیری به وجود آمد که اگر کسی در راه خود یا در صحرا، پول نقد یا هر چیز دیگری را ببیند فوری به حاکم اطلاع می داد[10].

 

حافظ وهبه درباره «اخوان» می نویسد:

«هرگاه در حدود عراق یا شرق اردن یا کویت نام اخوان برده شود، ترس بر دلها مستولی می گردد، و همه به قلعه ها و در پشت برجها و باروها پناه می برند. این قاصدان ترس و ناراحتی در بلاد چه کسانی هستند؟در سالهای اخیر، اخوان به اعراب بادیه نشین گفته شد که خانه بدوشی را ترک کردند و در محل های معینی سُکنی گزیدند و برای سکونت خانه های گلین ساختند که به آنها «هجره» گفته می شد یعنی این که از زندگی زشت سابق دوری جسته و به زندگی خوب بعدی پرداختند. این خانه های گلی به جای چادر و خیمه، نخستین بار در سال 1330 هجری بنا شد و ساکنان آنها آمیخته ای از چند قبیله بودند، اعراب، زندگی قبلی را جاهلیت و زندگی جدید را، اسلام نامیدند»[11].

 

فیلبی(عبدالله) درباره پیدایش جمعیت اخوان نوشته است:

 

«کوششهای کسانی که از طرف ابن سعود برای ارشاد قبائل به میان آنها رفته بودند در سال 1912 (1331ه) به ثمر رسید، در این سال گروهی از قبیله های حرب و مطیر در ناحیه حرما(از توابع نجد) گرد آمدند. این جماعت که شماره آنها در بدو امر به پنجاه تن می رسید مقرّر داشتند که به نام شناخته شوند و محل اقامت خود را در محلی که در سر راه کویت به قصیم بود، قرار دادند به تدریج بر جمع آنان افزوده شد و سپاهی که بر مبنای دین استوار بود به وجود آمد».ابن سعود که هدفش از تشکیل جمعیت مزبور به وجود آوردن سپاهی متعصّب و بی باک و صبور بود، همه تسهیلات لازم را از مال و حبوب و وسائل کشاورزی و سرانجام، اسلحه و ذخائر جنگی برای دفاع از دین، در اختیارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت میان قبائل و راهزنی و استعمال دود و زندگی مرفّه و خوب را حرام کردند و عمده اهتمام آنها ذخیره اندوزی برای آخرت بود. آنان جز خود همه مردم، حتی تمام فرقه های دیگر اسلامی را مشرک و بت پرست می خواندند.هنوز سال 1912 به پایان نرسیده بود که ابن سعود خود را در رأس سپاهی محلی و داوطلب دید که از بدویهای شهری شده تشکیل یافته بود، سپاهی که تا پای جان، در راه او می جنگیدند اما سپاهی نامنظم که تابع هیچ نظم و قاعده ای نبود. هنگام جنگ این سپاه نیز همراه سپاهیان منظم و تعلیم دیده حرکت می کردند، لیکن از آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود.اخوان تا پانزده سال به همین حال باقی بودند و از آن پس، ثروت و آسایش، غرور در ایشان کرد به حدی که همه پیروزیهای ابن سعود را نتیجه کوششهای خود می دانستند[12].گرچه اصل فکر تأسیس جمعیت اخوان از ناحیه قاضی ریاض عبدالله بن محمدبن عبداللطیف از آل الشیخ و قاضی احساء شیخ عیسی و عبدالکریم مغربی بود، ولی علمای وهابی شور و شوقی در پشتیبانی از این اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد مآبانه ای که داشت، نشان ندادند ولی جلب پشتیبانی آنان برای موفقیت طرح مذکور ضروری بود زیرا نفوذ خود را در میان اهالی منطقه گسترده بودند و در رأس روحانیت عربستان، اعقاب مستقیم محمد بن عبدالوهاب قرار داشتند که طبقه ممتاز شیوخ را تشکیل می دادند.

عبدالعزیز ناچار شد به علماء ضمانتهایی بدهد. وی تعهد کرد که خود مبلغ افکار وهابی شود و هدف از تأسیس «اخوان» تبلیغ وهابیت باشد. مذهبیهای وهابی بدین ترتیب به این کار رضایت دادند و دستگاه تبلیغاتی خود را به حرکت انداختند تا در سراسر سرزمینهای تابع عبدالعزیز اعلام کنند و تبلیغ نمایند که قوانین الهی ایجاب می کند که وفاداری به امیر کل منطقه مقدم بر وفاداریهای طایفه ای و قوم و قبیله ای باشد.«اخوان» می گفتند که اگر کمک آنان نبود ابن سعود هرگز نمی توانست حجاز را فتح کند و همان امیر ریاض باقی مانده بود. آنان به خود مغرور بودند و کم کم معتقد شدند به این که مبادی و تعالیم دینی همان است که آنها فراگرفته اند و هرچه جز این است، ضلالت می باشد از اینروی به غیر از خود و از جمله به شهرنشینان نجد، با بدگمانی نگاه می کردند و حتی به ابن سعود هم بدگمان شده بودند و اعتقاد داشتند که عمامه به سرگذاشتن سنت است ولی عقال به سر بستن بدعت زشتی است و بعضی از ایشان در این باره آنقدر غلوّ کردند که گفتند عقال لباس کفّار است و کسی که عقال می بندد باید از او دوری جست.بسیاری از آنان معتقد بودند که هرکس چادرنشینی را ترک نکند هرقدر هم در دین قوی باشد، بازهم مسلمان نیست بدین جهت به بادیه نشینان سلام نمی کردند و جواب سلامشان رانمی دادند و از ذبیحه آنها نمی خوردند. و نیز معتقد بودند که شهرنشینان گمراهند و جنگ با آنان واجب است و این که این امر از سوی خدا به ایشان القاء شده و بنابراین سخن هیچ کس را در مورد منع از جنگ نمی پذیرفتند. جمعی از اخوان به سلطان عبدالعزیز ایراد گرفتند که باکفّار دوستی می کند و در دین سهل انگاری می نماید. جامه بلند به تن می کند و شارب خود را کوتاه نمی کند و عقال به سر می بندد. خلاصه این که فرقه اخوان هرچه را مطابق میلشان نمی دیدند، حرام می دانستند و با آن مبارزه می کردند.

 

سید ابراهیم رفاعی می نویسد که:

«جمعیت اخوان، گروهی از عوام الناسند و آن طور که به من رسیده است، کسی از آنها که قادر به قرائت قرآن نیست، به قاری قرآن می گوید: تو قرآن بخوان و من آن را برای تو تفسیر می کنم[13].گویند: این روح سرکش و این تعصّبات ناپسند، نتیجه تلقینات غلطی بود که از ناحیه کسانی از شاگردان شیخ عبداللّه مزبور که برای راهنمائی بدویان رفته بودند، به آنان القاء شده بود[14].

حافظ وهبه در این مورد گوید: که سال 1335 را باید سخت ترین سالها در تاریخ نجد، به حساب آورد زیرا در این سال نزدیک بود که یک فتنه داخلی در این سرزمین برپا شود و جنگ سختی میان فرقه اخوان و حکومت سعودی و مردم شهرنشین رخ دهد.ابن سعود برای جلوگیری از خطری که نجد را تهدید می کرد، جمعی از طلاب علوم دینی را به سوی اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچه فرستاده شدگان قبلی فاسد کرده بودند، بکوشند، ضمنا دست مبلغین قبلی که تخم جهالت و گمراهی را کاشته بودند، از کاری که به عهده داشتند، کوتاه شد و از سکونت در «هجر» (خانه های گلی) منع گردیدند.این تدبیر اگرچه بسیار سودمند واقع شد، ولی نتوانست آنچه را در اذهان اخوان جایگیر شده بود، به کلی از میان بردارد و اگر از شمشیر و سطوت سلطان عبدالعزیز بیمناک نبودند، هرج و مرج، شبه جزیره عربستان را فرا می گرفت[15].

 

حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان می نویسد:

 

«اخوان از مرگ نمی ترسند و برای نیل به شهادت (مطابق عقیده خود) و رفتن به سوی خدا، به مرگ رو می آورند، مادر وقتی با فرزند خویش وداع می کند و می گوید: خداوند ما و تو را در بهشت گرد یکدیگر برآرد. هنگام حمله و هجوم؛ شعارشان «إیّاکَ نَعبُدُ وَ ایّاک نستعین» بود، من (حافظ وهبه) شاهد بعضی از جنگهای ایشان بودم و دیدم که چگونه خود را به مرگ می سپارند و دسته دسته به طرف دشمن پیش می روند و هیچ یک جز شکستن و کشتن سپاه دشمن اندیشه ای ندارد.در دل عموم اخوان ذرّه ای رحم و شفقت وجود ندارد، هیچ کس از دستشان رها نمی شود. هرکجا بروند، قاصدان مرگند. قدرت و خطر اخوان در جنگ، در حمله های مکرر به عراق و کویت و شرق اردن معلوم شد. با این که امامشان ابن سعود، آنان را از این جنگها نهی می کرد و همواره دستور می داد که رفق و مدارا بکار برند و مردم را به قتل نرسانند، علما نیز به ایشان سفارش می کردند که اسیران و پناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هیچ کس بدهکار نبود.هرگاه یکی از اخوان کسی را در راه ببیند که شارب او بلند است وی را به سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله دعوت می کند، سپس با دست خود، قسمت زیادی را با مِقراض کوتاه می نماید و اگر عابر از میان خانه های محل سکوت ایشان بگذرد، منع کردن او از داشتن شارب بلند با شدت عمل و با زور و جبر است، نه از راه نصیحت و با زبان ملایم. و همچنین اگر جامه کسی را دراز ببینند، زیادی را با مِقراض می برند با همه اینها و با این که فرقه اخوان در مقابل حکومت از حد خویش تجاوز کردند، ابن سعود از آزار آنان چشم پوشید و کارهای ایشان را با صبر و بردباری تحمل کرد و می گفت که مرور زمان این شدت و تعصب را تخفیف خواهد داد و از حِدّت آن خواهد کاست[16].



[1] آن موقع هند و پاکستان از یکدیگر جدا نشده بودند.

[2] صلاح الدین مختار، ج2، ص 385 و 386.

[3] فصول من تاریخ العربیة السعودیة، ص 295 و 296.

[4] نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو، ج3، ص 1483.

[5] کشف الإرتیاب، ص 61 و 62.

[6] ملوک المسلمین المعاصرون، ج1، ص 136.

[7] نظام آل سعود، ص 58.

[8] تاریخ العربیّة السعودیّة، ص 236.

[9] نظام آل سعود، ص 41.

[10] تاریخ المملکة العربیة السعودیة، ج2، ص 146 به بعد ترجمه این قسمت از آقای فقیهی، وهابیان، ص 370.

[11] جزیرة العرب فی القرن العشرین، ص 313.

[12] تاریخ نجد، ص 305 به بعد.

[13] رسالة الأوراق البغدادیة، ص 2، چاپ بغداد.

[14] وهابیان، ص 373.

[15] جزیرة العرب فی القرن العشرین، ص 313.

[16] جزیرة العرب فی القرن العشرین، ص 314 و 315.



نوشته شده توسط :محسن
چهارشنبه 21 مهر 1389-10:11 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر